تمرین آرامش

امروز سعی کردم آروم باشم، سعی کردم حال خوب تزریق کنم. چیزی که شدیدا متعجبم میکنه اینه که چقدر می تونم روی اطرافیانم تاثیر داشته باشم.
دلیلش چی میتونه باشه ؟
دلیل اولش میتونه این باشه که من شدیدا مودی هستم و حس و حالم هر روز با روز قبل فرق میکنه ولی بقیه اینجوری نیستن و اغلب موقع ها ثبات دارن.
دلیل دوم میتونه این باشه که من بر اساس حال خودم حال بقیه رو می بینم. وقتی خوبم فکر میکنم همه خوبن و وقتی نیستم فکر میکنم حال بقیه هم بده.
ولی اینو فهمیدم امروز که حرفام و حال روحیم تاثیر زیادی روی نزدیکترین افراد زندگیم داره. این هم خوشحال کننده ست و هم نگران کننده.
دوست دارم همیشه شاد باشن و حال دلشون خوب باشه.

روزگار قدیم

یادش بخیر
خیلی سال پیش بود که وبلاگ نویسی در حد داشتن پیج اینستا بود!
خیلی جدی مینوشتم. یادمه حتی قالب وبلاگ میساختم و میفروختم.
بنظرم نوشتن وبلاگ یه نوع مدیتیشنه، نمیدونم چرا ولش کردم.
این روزا کار زیاد دارم و خیلی خسته و بی انگیزه شدم. شاید وبلاگ نویسی کمکم کنه دوباره به نظم فکری برسم.
اخیرا دارم یه کتاب می خونم به اسم تکه هایی از یک کل منسجم. میگه اگر بیش از حد از یک رفتاری خشمگین میشین یعنی یا از این رفتار زخم خوردین و خاطره بدی دارین و یا خودتون با دیگران همون طور برخورد میکنین و نمیخواین ببینینش!
چیزی که همیشه ناراحتم میکنه اینه که برای سنجیدن رفتارم و اینکه بیش از حد عصبانی شدم یانه همیشه خودم رو با بقیه مقایسه میکنم. فقط این نیست، حتی در مورد رفتارم با اطرافیانم مشورت میکنم. از بچگی همین حس رو داشتم که نظری که من میدم یا رفتاری که میکنم احتمالا هیچوقت به اندازه کافی نیست یا بیش از حده یا کمه
این اشتباه هست! چرا خود من نباید معیاری برای درست و غلط بودن خودم و رفتار خودم باشم و با تایید دیگران حس خوبی بهم دست بده؟
واقعا خستم! چرا؟ چون حس میکنم خوب رفتار نمیشه باهام و من باید اون کسی باشم همیشه که سکوت میکنه هیچی نمیگه و احترام می ذاره که یوقت طرف مقابل متوجه رفتار زشت خودش نشه. دیگه نمیخوام اینجوری باشم! بنظرم حق دارم تمام و کمال احترام دریافت کنم از اطرافیان و اگر نمیتونن احترام بذارن بهتره که نباشن توی زندگیم.